آلزایمر گرفته بود
گل آفتابگردان صحرا
زیر آسمان ابری!
روزها می خوابید
و شب ها زیر نور مهتاب،خود خوری می کرد
دلش از حسرت یلداهای نارسیده،پر بود،
انتظار،انتظار و باز هم انتظار!
عاقبت یک روز که خورشید آمد
آنقدرها پشتش خمیده بود
و دندان هایش ریخته
که با یک تلنگر باد بر زمین افتاد
پسرک دهقان با یک تکان چو